تبليغاتX
...کمی صادقانه تر

...کمی صادقانه تر

!...سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد

بیا در کنار هم

کمی قدم بزنیم 

تو شاخه های خشکت را

روی شانه های شکسته ام  بگذار

ومن لبان خشکم را

به گوشهای ناشنوای تو نزدیک تر کنم

می خواهم کمی درد دل کنیم

 تو ازسالهای خشکسالی برای من بگو

و من حجم درد هایم را 

نشان تو خواهم داد

که در سالهای خشکسالی 

نصیب من شده است

آخر قصه با هم گریه می کنیم

امروز هم تمام می شود ...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت9:20توسط دریا | |

 

شايد آن روز كه سهراب نوشت :
« تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد » ،
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت .
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشد ،
چه شقايق ، چه گل پيچك و ياس ،
تا نيايد « مهدي » ، زندگي دشوار است!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت19:18توسط دریا | |

نوروزتون مبارک

 

عید همتون مبارک...

سر سفره ما رو هم دعا کنید...!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت23:53توسط دریا | |

 

 

 

عشق را تصویب می کنیم...

عشق را تجویز می کنیم...

اما رعایت نمی کنیم...!

عشق را مانند نیازمان

مانند خودخواهی 

مانند عقده هایمان

که چرک صورتشان را نشسته ایم

مانند کمبود های مان تصویر می کنیم

عشق بی دریغ کجاست؟ 

 کجای این هستی

آن را کجای ذهن

 پشت اندوه بی دلیل

از یاد برده ائیم؟

 

چشماهایمان دیری است

 از لذتی بزرگ محرومند

ودستهایمان

در بازارهای داد و ستد

جرم می کنند...!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت17:26توسط دریا | |

ازشون متنفرم!

ولي نه...نبايد متنفر باشم! به قول .... كه ميگه اينا همش يه امتحانه و خدا داره امتحانت ميكنه، پس بايد صبور باشم! نميخوام خدا از اينكه منو خلق كرده جلو خلقش شرمنده شه!

ولي نمي‌دونم چرا هميشه اونايي كه بيشتر ادعاشون ميشه،از همه بدترن؟! راستي چرا؟ جالبه! مي‌آن جلوت كلي لاف بيخود ميزنن و كلي شعار كه سرجمعش سه شاهي هم نمي‌ارزه ميدن، ولي موقع عمل كه ميشه...خودشون از همه بدترن!

ولي اين دفعه رو ميخوام به پيشنهاد ....خانوم عمل كنم!

يادمه روزيكه كلي از اون و بقيه آدماي مسخره‌اي كه دورو برمو پر كردن، دلم گرفته بود، ازش پرسيدم: به نظرت با اينجور آدما بايد چجوري رفتار كرد؟اونم جواب داد بي‌خيالشون!

پس بي‌خيالشون!!!( ولي چجوري؟ خدايا كمكم كن!)

راستي يه سوال...آيا اونايي كه ادعاي عسل بودنو ميكنن، واقعا عسلن؟

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت19:1توسط دریا | |

درختان چه بی تفاوت نگاه میکردند عبور مرا!

ابهامشان چندش آور بود

صدایشان  به گوشم نمی رسید

اما گمانم یکی پچ پچی در گوش بغل دستی اش میکرد

"این همان است که کسی رهسپارش نکرده است...

این همان است که تنها

به سمت تنهائیش به راه افتاده...!" 

و من دلم می گرفت...

و من دلم برای تنهائیم می سوخت...! 

وحال...من مانده‌ام و خداي من...

و به پاروئی امید بسته ام،

که مسیر مرا به سمت آرزوها بچرخاند

شايد نمی خواهم

کسی شال گردن اضافی اش را

به دور گردن آدم برفی احساس من  بیندازد...!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت23:12توسط دریا | |

 

از ماندنی هایت چیزی نرفته

 

جز بوی عطرت

 

یا شاید برق آخرین نگاهت

 

در این ذهن وامانده ام ...

 

 

اما برای نبودنت

 

این می روم ها چقدر جا داشت ...!

 

 

از رفتگی هایت چیزی نمانده

 

جز من كه بوی ماندگی گرفته ام

 

و لحظاتی که مثل دانه های تسبیح از دستم می لغزنـد ...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت22:20توسط دریا | |

چند روزه دارم تمرین میکنم که نسبت به همه ی نگاه ها بی تفاوت باشم...میخوام قلبمو که تبدیل شده به یه لخته خون از تو سینه ام بکنمشو جاش یه تیکه سنگ بزارم...

اما نمیدونم چرا نمیشه؟ تعجبم که چجوری این همه مردم تونستن اما نوبت به من که رسید نمیشه؟ 

مثل اینکه من تا آخر عمرم باید نگاه های سرد همه رو تحمل کنم و همشو بریزم تو این دل بیچاره!

آخه مگه این دل کوچیک من چقدر تحمل داره؟

آهای توئی که دلت از سنگه...میتونی یادم بدی؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت16:29توسط دریا | |

راستشو بخواي تا حالا نشده بود پست به اين زيادي بزارم ولي از وقتي اين شعرو تا تهش خوندم، حيفم اومد واست ننويسمش! اگه حوصله نداري تا آخرشو بخوني،save كن و هر وقت حالشو داشتي بخون. مطمئنم حرف دل تو هم هست!

 

*** 

در میان من و تو فاصله هاست...

گاه می اندیشم...

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟!

تو توانایی بخشش داری؟

دستهای تو توانایی آن را دارد؟ که مرا زندگانی بخشد؟

چشمهای تو به من آرامش می بخشد

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست

می توانی تو به من، زندگانی بخشی

یا بگیری از من، آنچه را می بخشی...!

آه می بینم می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی!!!

من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟، همه چیز

تو چه کم داری؟، هیچ

آرزو می کردم

که تو خوانندۀ شعرم باشی...

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه دریغا.. هرگز!

باورم نیست که تو خواننده شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی...

من صدا مي‌زنم:

« آي! باز كن پنچره، باز آمده ام، من پس از رفتنها

با چه شور و چه شتاب،

در دلم شوق تو، باز امده ام»

داستانها دارم،

از دياران كه سفر كرده و رفتم بي‌تو

از دياران كه گذر كرده و رفتم بي تو،

بي تو مي‌رفتم، تنها، تنها...

و صبوري مرا،

كوه تحسين مي‌كرد.

من اگر سوي تو بر‌ميگردم،

دست من خالي نيست!

كاروانهاي محبت با خويش، ارمغان آوردم.

در من اين جلوۀ اندوه ز چيست؟

در تو اين قصۀ پرهيز_كه چه؟

در من اين شعلۀ عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز كه چه؟

حرف را بايد زد! درد را بايد گفت!

سخن از مهر منو جود تو نيست

سخن از متلاشي شدن دوستي است!

آشيان تهيدست مرا، مرغ دستان تو پر مي‌سازند.

آه مگذار كه دستان من آن

اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد...

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت،

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد...

من چه مي‌گويم، آه...

با تو اكنون چه فراموشي ها

با من اكنون چه نشستها، خاموشي هاست!

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر‌مي‌خيزند!

 

                                       «حميد مصدق»

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت15:23توسط دریا | |

 

می دونم تـلخ می نویسم، می دونم !!!

اون آدم همیشه شاد، تو تـنهایـی و دلتنگیـش گـم شد ...

به خدا دستم نمیره دروغ بنویسم،

دستم نمیره بنویسم : " آهـــــــــــــــای من خوشبختم ! "

بنویسم چیزی تو این روزگار گم نکردم ...

" روزای خیلی سختی رو دارم میگذرونم "

پس شما رو به خدا، تحملم کنید ولی نصیحتم نکنید !!!

                                                                          " به امید روزای بهتر "

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت13:59توسط دریا | |